تبليغاتX
پخته پرانک
 
پخته پرانک
 
 
در گسترۀ طنز و طنز شناسی
 

صابون و ساجق

دوان دوان  به خانۀ  کاکارسول رفتم و برایش گفتم:

ـ خبر ناگواری شنیده ام، زود باش برویم پیش سبیل شاه!

ـ خیروپرده، چه مصیبت به سرش آمده؟

ـ وای، خبر نداری؟! سبیل شاه از بلندمنزل سیاست پایین افتاده، کمرشخصیتش شکسته. کسانی که امروز به دیدنش رفته بودند می گویند که از دوازده سوراخ تنش آه و ناله می برآید.

کاکا رسول با شنیدن این خبربی بی سی مانند، لنگی را از سرش برداشت، سرعرق پرش را مالید و خارید و گفت:

ـ بلندشو، برو که برویم.

پیرمرد شصت ساله مانند پولداران بی جگر از پیش و من هم مثل گدابچه های پاچه گیر از دنبالش به راه افتادیم. در نیمه راه متوجه شدم که کاکارسول رو به سوی جادۀ منده یی کرده است. با تعجب صدا زدم:

ـ کجا به خیر کاکا، خانۀ سبیل شاه در شهرنو است، کجا می روی؟

حرفم را ناشنیده گرفت و به راهش ادامه داد. وقتی به منده یی رسید، به چند دکان و مغازه سر زد، بعد از دعوا و دنگله، دو کارتن ساجق پودنه یی و سه کارتن صابون دَف خرید و مثل قاطر بارم کرد و گفت:

ـ حالا می رویم پیش سبیل شاه.

خون خشم از دو چشمم فواره کرد و سرش داد زدم:

ـ کاکارسول، چهل سال ملا امامی کردی، شب جمعه را نمی دانی! ما پیش سبیل شاه به غم شریکی و همدردی می رویم. این ساجق و صابون برای چیست؟

کاکارسول با منطق ارسطویی زبان اعتراضم را برید و گفت:

ـ تو یک وترنرجوان هستی؛ می توانی در بارۀ  صداقت گاو، شخصیت گوسفند و شرافت بز قضاوت کنی، اما احترام آدم های کنجاره پرست را بگذار به ما. این ساجق و صابون را خریده ام، هردوی مان می رویم به تبریکی سبیل شاه.

عرق شرم از ستون فقراتم سرازیر شد و پرسیدم:

ـ تبریکی برای چه؟

ـ از دهن تو هنوز بوی علف می آید. این سبیل شاه سبیل مانده، سر از فردا به دو مقام دیگر دست می یابد:  شبانه وطن پرست می شود؛ در عشق میهن جست و خیز می زند ، بالا و پایین می پرد و عرق می کند. صابون را هدیه می بریم تا خودش را بشوید. روزانه، منتقد سیاسی، تحلیلگرملی و نظامی کارپوه می شود. اگر بعد از هرمیزگرد یک بسته ساجق پودنه یی نجود، مجبوریم روزانه به تنظیفات شاروالی پیسه بدهیم که  دهنش را جاروکند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 3:2  توسط احسان الله سلام  | 

سپاسگزاری

خوک های سراسر جهان متحد شوید

با دستان نشسته و سروپوز نبسته، به نماینده گی از شخص خودم، مراتب سپاس و امتنانم را از انفلونزای خوکی ابراز می دارم که با ورود شان به کشور گوسفند پرور ما ـ و با استفاده از حالت اضطرار که به افتخار شان اعلام شده بود ـ انفلونزای انتخاباتی را روانۀ شهدای صالحین کردند و نظام سیاسی افغانستان را از خطر مشروعیت و قانونیت نجات دادند.

تا باد چنین بادا

ازمداخله تا مداخله

ـ غیرت افغانی ما به جوش آمده، بعد از این به شما خارجی ها اجازه نمی دهیم که در امور داخلی ما مداخله کنید.

ـ غِرت! غیرت غربی ما هم به خروش آمده، بیش از این به شما داخلی ها اجازه نمی دهیم که در امور خارجی ما مداخله کنید!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:52  توسط احسان الله سلام  | 

در این روز ها واژۀ مردم، بازارش گرم است. خواستم چیزی بنویسم، درد مردم نگذاشت که دست به قلم ببرم. به نوشته های تاریخ زده رجوع کردم، در گزینۀ «فردا جلسه داریم» گپ هایی را یافتم که با همه کهنه گی ، هنوز نپوسیده اند.

مردم شناسی

گاهي در اين گرداب تفكر افتاده‌ايد كه بايد به مردم خدمت كنيد؟ جواب روشن است: وقتي آدم مجبور مي‌شود به سر و وضع خودش برسد، دلش مي‌خواهد به ريش و بروت مردم نيز دستي بكشد. گاهي مي‌انديشم اگر مردم نمي‌بودند، چه خاكي برسر مي‌ريختيم!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:9  توسط احسان الله سلام  | 

 

قهرمان جمناستیک

در سال های که دهنم بوی نان جو می داد و در صنف های چهار و پنج مکتب، مانند یک گوسالۀ معصوم از نهر مکتب مان، آب می نوشیدم، از ترس دزدان مکتبی، در صفحۀ آغازین کتاب هایم می نوشتم:« این کتاب مربوط جان آغا ولد قند آغا متعلم صنف چهار می باشد، هرکس دعوی کند، دعوایش باطل است.»

حالا که دندان هایم را با کباب چوپان تیز می کنم و دهنم را با کولای یخدان می شویم، و فاکولته ، پوهنزی، دانشکده، مدرسه، دارالعلوم و دارالفنون را نیز تمام کرده ام، یادداشت بالا را این گونه باز نویسی کرده ام: «چندین مقام روغنی و چوکی چرخه کی را در وزارت  "بزن و بخور" و ولایت "بگیر و ببند" که مربوط این جانب کجداد ولد کجگیر می باشد، با زور عادلانه، خشم عاشقانه و تیله و تمبۀ عالمانه محاصره و اشغال کرده ام. صادقانه اقرار می دارم که اگر خدای نخواسته برادر اهل و نا اهل، کارشناس بیکس و ناکس ویا میرزای عینک دار و بی عینک،  دعوی مالکیت کند، نخست کمر فرهیخته اش را خم می کنم؛ سر پرشورش را از میان دو ران گرانمایه اش به عقب بیرون می کشم؛ بعد از خوراندن سه دیگ حلوای کدو و دو کاسه جلاب دارو، دهن محترم فوقانیش را با سوراخ ارجمند تحتانیش  وصل می کنم و با عزت و شوکت، نامش را می گذارم، قهرمان جمناستیک.»  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:18  توسط احسان الله سلام  | 

مرغ  بی شتر

 پنجشنبه بازار بود. برای خریدن تیل و نمک  بازار رفته بودم. هنوز به منطقۀ بیروبار و شانه جنگی وارد نشده بودم که صدایی به گوشم رسید:

ـ شتر مرغ بخرید، شتر مرغ؛ ارزان شده به نرخ مرغ.

مرغ دلم  پرپرکرد، شتر وار به سوی صدا دویدم. هرچه به سوی صدا نزدیک تر می شدم، حنجرۀ فروشنده صاف تر می شد:

ـ شترمرغ  بخر، شترمرغ؛ لیلام به نرخ مرغ؛ خویشای فیل مرغ، چوچیش چو کل مرغ.

وقتی به محل شترمرغ فروشی رسیدم، تلاتوپ عجیبی بود. مردم به دور قفس بزرگی حلقه زده بودند، و هرکس می کوشید تا شترمرغی را به نرخ مرغ بخرد.

خریداران در هنگام خرید از چهارسو، شتر مرغ فروش را سوال پیچ می کردند:

ـ کاکا، نگفتی که این بلا، تخم می دهد یا چوچه؟

ـ جان کاکا، اگر با شتر رفاقت کرد، تخم می دهد؛ و اگر با خروس چکر زد، چوچه.

ـ او برادر، این شترمرغت کنجاره می خورد یا پنبه دانه؟

ـ گل برادر، فراموش نکنی که این مظلوم، آخورگریز است. غذایش ارزان است: روزانه  تخم خر می خورد و شبانه شیر زاغ می نوشد.

با شنیدن این بگو مگو ها شقیقه هایم گل کرد. شانه زنان خودم را به جایگاه فروشنده رساندم. تا نظرم به قفس شتر مرغ ها افتاد، ازسراسیمه گی بسیار، فراموش کردم که تعجب کنم. بی اختیار سر فروشنده صدا زدم:

ـ  ای خاین مرغ فروش! چرا شتر مرغ صدا می زنی، کجاست شترش؟

فروشنده سرش را مثل کل مرغ به طرفم چرخاند و گفت:

ـ کنجاره به حرفت، شترش در طویلۀ شعور سیاسی مردم!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:40  توسط احسان الله سلام  | 

جیو افغانیک

 استاد سیاست شناسی از شاگردش پرسید:

ـ گفته می توانی که، موقعیت جیوپولیتیک مان بسیار حساس است یا جیواکونومیک؟

شاگرد، پس گردنش را خارید و گفت:

ـ بر مبنای پژوهش های شاروالی کابل، موقعیت جیوافغانیک!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 2:24  توسط احسان الله سلام  | 

تبریکی با فیصدی

 عید مبارک رمضان را ـ در دور اول ـ به رعیت 54 فیصدی، شهروندان 27 فیصدی، مردم 9 فیصدی و هموطنان  کم فیصد و بی فیصد تبریک می گویم.

به آن عده از میهن پرستانی که دست به کاسۀ گزینش درازنکرده و پنجه های قهرمان شان را در بوتل انتخابات رنگین نکرده اند، ایام سرور و شادمانی را مبارک باد می گویم.

تبریک به آنانی که کمیسیون تقلب شناسی را به بلای بررسی گرفتار کرده اند و خودشان در غندی خیر نشسته اند.

دل مان می خواست برای مخالفان تخم جنگی و بودنه بازی هم پیام تبریکی بفرستیم، مگر متوجه شدیم که در موجودیت نیروهای خارجی و قانون اساسی، تیر تبریکی مان به سنگ سنگدلی می خورد.

ببخشد که ننویشتیم، عید بر عاشقان مبارک. زیرا نمی دانستیم که بی کلچه گان سیمیان سوخته و داغداران نقل وپسته، عاشق می شوند یا نه؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:10  توسط احسان الله سلام  | 

ندای منادی

 در سوگ سلطان منادی

 با سرور بیکران خبر شدیم که «شرم دانی» مبارک تان هنوز پر نشده و در سفرۀ سوگواری شهید منادی چند غوری تأسف را خورده اید. ما نمی خواستیم چنین شود؛ در روز های که شما کباب پیروزی می خورید، با تأسف خوردن این «پیاوۀ تأسف» اشتهای ملی تان را خراب می سازد. اما نگران نباشید، بعد از چند ساعت این پیاوۀ مرچ آگین از مجرای فراموشی تان خارج می شود و برای خوردن تأسف های دیگر جای خالی پیدا می کنید. 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:37  توسط احسان الله سلام  | 

جغرافیای افطار

 سفرۀ افطار «مظلومۀ ویتامین سوخته» در 360 درجۀ عرض البلد شرقی و 180 درجۀ طول البلد غربی  نیم کرۀ کابل  موقعیت دارد. مساحت آن به  پنجاه سانتی متر مربع می رسد.

در شرق این دسترخوان، دو  زارماندۀ یخن کنده، در غرب آن سه عاجزۀ گریبان دریده، در شمال آن یک سیاسر روغن ندیده و در جنوب آن یک بروتی راکت چشیده  قرار دارند.

آب و هوای این دسترخوان در موسم افطار بارانی و در فصل های عید و برات، طوفانی است.

پیداوار مهم این سفرۀ چملک شده در چهار فصل سال، یک چایجوش چای دود زده  با سه توته چپاتی نیم سوخته است.

ساکنان این جزیرۀ بی میوه، به دو زبان رسمی: ویش و وای صحبت می کنند.

سفرۀ مظلومه، یک کشور صنعتی است. وارداتش، تانکر های اشک و آه و صادراتش، بلدوزر های نفرین و دعاست.

باشنده گان این سرزمین بی خرما، هر شام بعد از افطار سرود ملی شان را ـ یک جا باهم ـ می خوانند و می خوابند:

 دَم  دَرََرَم  دَم

گرم شه لا گرم شه

ای د انتخاباتو لمره

ای د تخلفاتو لمره

ای د تقلباتو لمره

ای د میوه جاتولمره!

دَم دَرَرَم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:9  توسط احسان الله سلام  | 

ابلیس دکتورا نگرفت

 بزرگترین مصیبتی که ـ امروز در قصابی ها ـ  سبب بالارفتن نرخ ران شتر و پایین آمدن کله و پاچۀ آدم شده است، نبود یک نرخنامۀ تعریف شده از «طالبان میانه رو» است. برای به دست آوردن این تعریف، نخست به شهرداری رفتم، با «جاروی خشونت» بیرونم کردند وگفتند:« ما خودمان در غم کندن و جارو کردن عکس های چهل و یک رئیس جمهور تندرو گرفتاریم ، آمدی که از برهنه، تنبان قرض بگیری!»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:19  توسط احسان الله سلام  | 
 
  بالا