|
پخته پرانک
|
||
|
در گسترۀ طنز و طنز شناسی |
فساد ادراری
گیلاس آب را تا به آخر نمی نوشید که باردیگر نولۀ آفتابه اش به پرش می افتاد. به اندازه یی چاک اندام بود که پای چپش در سنبل خانه بود وپای راستش در شُرشُرخانه.
هزار گیلاس قسم ناحق را سرمی کشید، از صد رگ، یک رگش نمی جنبید؛ اما از تشنه گی اگرزبانش کلوله می شد، بازهم یک پیاله چای را به دهن نمی زد تا مبادا در دادن جوابش عاجزبماند. اگر گاهی به گریۀ گرده هایش گوش می داد و یک شُپ چای سبزمی نوشید، خدا خدا می گفت که در وقت توشیح فرمان ها، مثانه اش عصبانی نشود، ورنه مجبور می شد ناخوانده امضا کند. از بخت بد، به علت پایین بودن فشار بی شرمی، عرق هم نمی کرد تا کم و بیش آب وجودش از سوراخ های غیرقانونی خارج می شدند.
در نشست های دیپلماتیک و مصاحبه های مطبوعاتی همیشه واژه ها را می جوید و لغت ها را می چوشید؛ ده دقیقه گپ را در دو دقیقه تمام می کرد تا مبادا کاسۀ صبر شاشدانیش لبریز شود و در حوض رسانه ها بریزد. اما در کله شورانی های شورای کته سران و کلوله پایان، آرام و راحت می نشست. اگر سرش زور می آمد، به بهانۀ این که از قصرهای سیاه و سفید تلفون کرده اند، می پرید بیرون، یک رگ کیف ناک می زد و برمی گشت.
ادامۀ این بدو و بریز برایش دشواربود. زیرا منافع ملی، ترمی شد و پایه های دموکراسی لرزان! ناچار به فیصله های لویه جرگۀ عنعنه یی پناه برد و با پیروی از رهنمود های طبی آن به تمام نیروهای چوب دزد و جنگل خور، فرمان داد تا برایش چوبک آلبالو بیاورند. با گذشت سی ونه روز، در تمام قلمروش هم آلو گم شد و هم بالو؛ واگرقانون اساسی را دود می کردی، یک مثقال چوبک نمی یافتی. بعد ازاین که جوشاندۀ چوبک آلبالو، جُجُق دنبۀ کبوتر،کباب گردۀ گنجشک ومعجون زنجفیل، عسل و روغن کدو نتیجه ندادند، ناچار با مشاور بخش «روغ و رَمت» درسنبل خانه به پُس پُس و فس فس پرداخت. مشاور دید که اوضاع ادراری کشور وخیم شده و شاید سبب خوشنودی اپوزیسیون صحی وسیاسی شود؛ بیدرنگ پیچکاری تأمل را به مغزش فروبرد و بعد از پنجاه ثانیه تفکر، چپن ارادت ببوسید و گفت:
ـ عالیجناااب! بدبختانه مشاور امور«تَک و پَتره» تا اکنون وظیفه اش را درست انجام نداده است. همین لحظه طبیب را می آوریم تا منابع ملی بیش از این صدمه نبیند.
«کته مشر» در حالی که به سوی تشناب می دوید، صدا زد:
ـ وقت تسبیح گرداندن نیست؛ زود باش روانش کن.
با گذشت چند دقیقه ، پزشک نفس سوختۀ سنبل خانه، به شکم بوسی بیمارآمد و بعد از پرس و پال طبی و ارزیابی ابزارو منابع آبی کته مشر، نظرش را این گونه بیان کرد:
ـ با تأسف که شما پرهیزنکرده اید: بنگ آو شیره مالی و کولای هردم خیالی را زیاد می نوشید؛ مقدارویتامین وحدت ملی در بدن تان بسیار پایین آمده است و سودای خوردن حلوای پشمک ،نوشیدن فانتای امارتی، وبیخوابی های ناشی ازسرمای فدرالیزم و لرزه های صدارتی به مثانۀ ریاستی وصلحدوست شما صدمه زده است. اگر فرمان دهید تا پیشاب محترم تان را به آزمایشگاه ملی ببریم!
چشم چپ کته مشر سه بار پرید و گفت:
ـ درتأمین مصالح ملی عجله باید کرد، تا فردا نتیجۀ تشخیص را بیاور!
چند لحظه بعد پزشک، ادرار کته مشر را در یکی از موترهای ضدگلوله به آزمایشگاه انتقال داد.
بیست وپنج ساعت گذشت؛ کته مشرمانند منتظران پشت دروازۀ سفارت ایران، در آرزوی ویزۀ ادرار می سوخت، اما زمین ترکیده بود وبول شناس سنبل خانه گریخته بود به زیر زمینی های گلبهار سنتر! کته مشر آن روز از شدت صبرملی چیزی نگفت، اما روز دیگر پزشک را طلبید و سرش فریاد زد:
ـ کجاست نتیجه؟
پزشک زیرسرمای شدید تهدید چون کودک بی تنبان واخان و پامیر، یخش زد؛ حرکت از دهنش گریخت؛ اما فریاد دوبارۀ «کجاست نتیجه» یخش را آب کرد و با لرزش داکترانه گفت:
ـ با تأسف که نتیجه مثبت است!
ـ این جا صنف ریاضی نیست، بگو چه گپ است؟
ـ به عرض می رسانم که در خون پرافتخارشما مکروب فیل خانه کرده و سنگ خون تان بالا رفته.
لویه جرگۀ غضب، خیمۀ صبر کته مشر را ویران کرد و چیغ زد:
ـ تو داکترگاومیش هستی یا از انسان. من برای تو ادرار داده بودم نه خون؛ خیانت کار!
ـ خدا نکند ما به سرمایۀ ملی خیانت نمی کنیم؛ فکرمی کنم نتیجه رد و بدل شده، حتمِا از کدام مشاورتان را آورده ایم. حالا اگر لطف بفرمایید و بار دیگرافرازات شرافتمند گرده های غیور تان را به آزمایشگاه اهدا کنید، مرده یا زنده، فردا نتیجه را می آورم.
کته مشربازهم با رعایت مصلحت ملی، یک بوتل از اشک های گرم گرده هایش را به پزشک سنبل خانه سپرد وگفت:
ـ این باربخشودمت و کمیسیون تحقیق را توظیف نمی کنم، اما اگرفردا نتیجۀ معاینه را نیاوردی، می سپارمت به خارنوالی که خرخره ات کند.
یک روز گذشت، سروکلۀ نتیجه پیدا نشد. کته مشر در چایجوش غضب می جوشید و بخارمی شد. دوروز گذشت، بازهم مراد بیمار برآورده نشد. این بار طبیب، طالب شده بود و نتیجه، مذاکره!
روزسوم کته مشر تصمیمش را گرفت: چپن صبر و قره قلی شرم را به دورافگند؛ بدون آن که گارد تشریفات را معاینه وعینک سیاهان پیش و پسش را خبرکند، مانند شیرگوشت سوخته، خم خم خودش را به آزمایشگاه رساند و پرید داخل اتاق. با دیدن سروکلۀ خشم آلود کته مشر، داکترو کارمندانش چنان سرد و چملک شدند که گویا سه سال پیش جان را به جانان تسلیم کرده باشند.
بیمار نتیجه سوخته روبه روی پزشک بول شناس ایستاد و سرش فریاد زد:
ـ کجاست نتیجه؟
گنگ های مادرزاد آزمایشگاه می لرزیدند و زارزار به بوتل های خالی ادرارمی نگریستند. کته مشر که کشته و مردۀ شفافیت بود، با خرد خداداد سیاسیش در یک لحظه به رمز بوتل های خالی پی برده بود، سرداکتر فریاد زد:
ـ خو، حالا خورد و بُرد درآزمایشگاه شما هم شروع شده؟! او برادر، دراین ملک نه پرسان است و نه بازخواست؛ خاکه بخورند، والله شرم است حالا فساد اداری به جایی رسیده که شاش آدم را هم می خورند! زود بگویید که ادرار مرا کی خورده؟
داکترآزمایشگاه که تا این دم در زیرذره بین ترس پنهان شده بود، سرش را بیرون آورد و گفت:
ـ جناب کته مشر، زیاد کوشیدیم اما در این بزن و بخور نتوانستیم از«فساد ادراری» در لابراتوار جلوگیری کنیم. مگر قسم به سردموکراسی که از شما را ـ مثل دیگران ـ نخورده اند.
ـ پس امانت ما کجاست، بیار نشان بده؟
ـ با تأسف که از شما را برده اند!
ـ چتیات نگو، کی برده کجا برده ؟
ـ جناب، هر جزای که می دهید حاضرم. دل تان سفیرم می سازید یا کنسول، اما با سربلندی می گویم که دارایی شما را برده اند.
ـ او بَول دان پرگوی، جلسه دارم، بگو کی برده ؟
ـ عرض کنم که پیشاب نخستین شما را برای تحلیل و تجزیۀ همکاری های منطقه یی به ادرارگاه همسایه بزرگ جنوبی مان برده اند و شاش شریف دوم تان را دیشب نیروهای ناتو با اجرای عملیات شبانه دستگیرکردند و دست بسته به بازداشتگاه پنتاگون فرستاده اند.
|
|