گزارش تازه

 در جلسۀ صبحگاهی آمر دفتر با انگشت تهدید به سویم اشاره کرد و گفت:

ـ اگر امروز یک گزارش جاندار، تازه و جالب نیاوردی، فردا در زیر لحاف گزارش اخراجت را بنویس.

خدا گفته از دفتر نشریه خارج شدم. در چند قدمی خشوی فضل الدین را دیدم که دریشی پوشیده و با عینک سیاه و بکس چرمی  به سوی ملی بس می دود. دنبالش دویدم و پرسیدم:

ـ خوری گل جان، خیریت باشد، در این گل صبح کجا می روی؟