پ رزه پ ران ی

پُ رزه  پَ ران ی

از دولتمردی پرسیدند:

ـ چرا خون مردم را می خوری؟

دولت سوار، سراسیمه نسخه یی از جیبش بیرون آورد و گفت :

ـ داکتر نوشته که آهن وجودم کم شده.

ادامه نوشته

جای مناسب

جای مناسب

 شرف گل از اروپا آمده بود. چاشت روز با هم در یکی از جاده های« کارتۀ نو» قدم می زدیم. ناگـــهان متــوجه شدم که مهمانم بیـقرار است؛ هر لحظه دسـتش را زیر دامنش می برد و چیــزی را می مالد. پریشان شدم و پرسیدم:

ـ سوزاک داری یا بند ایزارت گریخته؟

خودش را زاویۀ قایمه ساخت و گفت:

ـ نپرس بچۀ پدر، زود باش برویم خانه که بند سروبی  پُرشده، می ترسم که سَربزند.

با گله مندی برایش گفتم:

ادامه نوشته