شش بنای مسلمانی

 

شش بنای مسلمانی

شلاقیی را به دام انداختند. یکی از وی پرسید:

ـ زود شو پنج بنای مسلمانی را نام بگیر؟

شلاقی ریشش را جنباند و گفت:

ـ بنای مسلمانی،  شش تاست نه پنج تا!

ـ نام بگیر همان شش بنا را؟

ـ والله پنج تایشه نمی فامم، ششمش: حج شورای کویته!

کشف کاغذ پیچ

 

کشف کاغذ پیچ

تا به حال دانشمندان « سنج» هایی بسیار کشف کرده اند. مانند: گرما سنج؛ سرما سنج، فشار سنج، بینایی سنج، شتاب سنج، لوده سنج، احمق سنج، خرکُن سنج، وحشی سنج، جاهل سنج و... وغیره سنج، اما یک «سنج» بی اندازه ارزشمند و تاریخی را تا اکنون کشف نکرده بودند که به زور خدا و ناز امریکا، در همین شب روز در وطن «سنج پرور» مان کشف شد. این سامانه، «مسخره سنج» نام دارد. نام لاتین اش «دموکراسی» است.

 

اینه ببین

 

اینه ببین

دیروز با ماماخلیل بگو مگو داشتیم. ازش پرسیدم:

ـ ما را چه بلا زده که در این صد ها سال یک فیلسوف نداشته ایم.

ماما یک پُخ «هابرماسی» زد و گفت:

ـ  چه بلا پیشت کده! غیر فیلسوف ، هرچه بخواهی داریم ؟!

ـ چه داریم ماما؟

اینه ببین: ملایان ملاقی، مولویان شلاقی، وکیلان شُلتاقی ، فرماندهان قُنداقی؛ رهبران پچاقی، مُشران سرقاقی، کارشناسان سرتاقی، دموکراتان پَتاقی، روشنفکران اُجاقی، آوازخوانان پشپلاقی، شاعران سنجاقی، نویسنده گان چارپَلاقی، فیس بوکیان اَمباقی، سیاست مداران اِشپلاقی و طنز نویسان مَزاقی! دیگه چه می خواهی؟

تمبه شاه

به اجاز عبید و پیروانش

مسلمان زادۀ پدر مرده،  شوق انتحار کرد. پیش ملا باروتی کمر ارادت خم کرد و زمین را سجده کرد تا او را به وصال «سیاه چشمان فردوسی» برساند. روز دیگر، یتیم زن سوخته روانۀ آخرت شد. هنگام ورود به دوزخ، پدرش را دید که به رتبۀ «ساتن من»، دربان دوزخ تعیین شده است و مسافران را تلاشی می کند. تا چشمش به پدرش افتاد، صدازد:

ـ پدر، نجاتم بده، کجاست شیر و پراته و حور و انگور و انگبین؟

ـ وای پسرم، تو را کی به این جا فرستاد؟
ـ ملا باروتی وشلاقیانش!

ـ با تو چه کردند؟

ـ پدر، گروه عجیبی اند، روزانه برایم قرآن و دعا خواندند و وعدۀ دیدار و عروسی با سیاه چشمان فردوسی دادند، مگرشبانه سنت هایم را تراشیدند ودر بغل ملا تَمبه شاه، تیله ام کردند.

پتاقی فیلسوف شناس

پتاقی فیلسوف شناس

از ملا پتاقی پرسیدند:

ـ از فیلسوفان غرب کی را بیشتردوست داری؟

ملاپتاقی گفت:

ـ غرب داشت نداشت یک فیلسوف زدنُک داشت که همو«دکارت» بود، دیگرایش هیچ به اسلام نمی فامن.

ـ از دکارت چه چیزش خوشت آمده؟

ـ همو گپش که گفته: می کُشم پس هستم!