تولید اندیشه
گوشت تازه
فتح خان پسر نوجوانش را صدا زد و گفت:«تازه گل جان، برو جان پدر، دوپاو گوشت دنبه دار بخر و بیار که امروز یک شوربای چرب بخوریم.»
تازه گل دنبال گوشت رفت، رودۀ زمان دراز تر و دراز تر می شد و دنبۀ صبر فتح خان آب می گردید، اما صدای پای گوشت به گوش نمی رسید. استخوان صبر فتح خان شکست و سر پسر کوچکش فریاد زد:« گمشو،برو بیرون، ببین که گوشت چه شد!»
برادر تازه گل به سوی کوچه دوید و بعد از