چرت و پرت
چُرت و پُرت
به ادارۀ محترم تاریخ پر افتخار معاصر افغانستان!
به جواب مکتوب بی نمبر و بی تاریخ شما،
بر اساس فیصلۀ شماره 0,00001 تاریخی (به خدا معلوم) دادگاه عالی خصوصی شخ بروتان، آقای هاوان گل ولد مرمی شاه ولدیت پوچکیار، معین وزارت پناه و پیدا، دوهزارساعت پیش، به جرم بلعیدن سه درزه «برگ سبز» به پنج سال زندان محکوم شده بود. به علت این که مجرم محترم از جملۀ شخصیت های ملی، مردمی، تاریخی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی بود، برای بدرقه و انتقالش به هوتل هشت ستارۀ پلچرخی به یک غند میکانیزۀ ملی و دوسه هلیکوپتر جنگی ملی ضرورت داشتیم، که درخواست مان برای در یافت این قوت ها از جانب وزارت محترم «دّز و دُز ملی» رد گردید و در جواب مان چنین نگاشتند:«با در نظرداشت پیشرفت مذاکرات صلح با نیروهای مسلح زلف کشال سپل پای و خروج نیروهای چشم آبی؛ ما برای تامین امنیت منزل اول، دوم و سوم قرارگاه وزارت، به سه غند میکانیزۀ ملی و دفاع از حریم هوایی بام وزارت به یک لوای هلیکوپتر و جنگنده های اف ـ 18 ضرورت داریم، امید واریم دست از سر اردوی ملی بردارید، و از شاروالی کابل کمک بخواهید.»
دادگاه عالی شخ بروتان، با پذیرش نظرماموران ادارۀ «کین خوا گور» و در نبود غند و طیاره، ٫پچقیدن آن شخصیت ملی را مغایر منافع ملی می داند و بر مبنای بند چندم مادۀ چندم قانون عفو مجرمان «کته سر» جناب هاوان گل را با عزت تمام برائت می دهد.
بدین وسیله نتیجۀ عدالت به آگاهی شما رسانده شد، در باره اجراات لازم خواهند فرمود
با احترام
شرم پوه خدای نظر سینه پاره
رئیس دادگاه خصوصی شخ بروتان
***
از صاحبنظری پرسیدم:«اگر روزی افغانستان بخواهد به دنیا مشاور صادرکند، در کدام بخش ها خواهد فرستاد؟»
کارشناس گفت:« در زمینۀ تکنالوژی شورا بازی و فن آوری کمیسیون سازی.»
***
معلم جغرافیه از شاگردش پرسید:« امریکا به جهان عقب مانده کدام نوع مواد غذایی را صادر می کند؟»
دانش آموز جواب داد:«به شماری از کشورها یک نوع نخود سیاه للمی به نام دموغراسی، و به عده یی دیگر یک نوع پرندۀ حلال به نام طیارۀ بی پیلوت.»
***
ملا پتاقی آرایشگر شلاقی، زلف های انارگل را شانه زد؛ چشم های پخل زده اش را سرمه کرد؛ ایزار سفید خامک دوزی را بر تنش کرد؛ ایزاربندش را کورگره زد؛ سپل های ترقیده اش را واسیلین چرب کرد و به زور برچه بوت های سفید پاشنه بلند را پوشاندش؛ سینه بند انتحاری را به دور قبرغۀ اسخوانیش بست؛ چادری چیندار زنانه را بر سرش انداخت و برایش گفت:« یاالله زود شو، برو که دروازۀ جنت بسته نشود!»
انار گل چند قدم رفت، چیزی در ذهنش گذشت، به نزد آرایشگر برگشت و بعد از چند نازو نخرۀ کیبلانه گفت:« ملاصاحب پتاقی، دهنم در این دنیا بسته بود، مزۀ محرم و نامحرم را نچشیدم؛ هر شب با شیطان درگیری و یخن جنگی داشتم، در آن سوشیطان هم نیست که مارا بازی بدهد، حالا بگو که در آن دنیا حق زن گرفتن دارم یا نه؟»
ملا پتاقی قاه قاه خندید و گفت:« خدا خوارت نکند، تو به مسلمانی هم نمی فهمی؛ از همین لحظه نامت در ریاست ثبت احوال نفوس آخرت، میرمن گرمبس بنت حاجی درمبس نوشته شده است؛ در آن دنیا به اجازۀ ملا دادالله، فقط حق شوی کردن داری ، شوی کردن!