کاغذ حلال

دل ملاکیبلی پیچ و تاب زد. سراسیمه سوی تشناب صحرایی دوید. وقتی مواد منفجره اش را تخلیه کرد، این طرف و آن طرف دست دراز کرد، کلوخ پیدا نکرد. به جیبش دست برد،  کاغذی را کشید و سوراخ دعایش را پاک کرد.

اندیوالش ملاپشم گل یک پلوان آن سوتر چشم هایش را سرمه می کرد، از این کار ملاکیبلی خوشش نیامد و سرش غرید:

ـ اولعین، با کاغذ پاک نکو؛ حرام است. گناه داره!

ملاکیبلی تبسم پشمانه یی کرد و گفت:

ـ او بی دین، با ای کاغذ ثوابش زیاد است. بگی بخوان؟

پشم گل کاغذ را قاپید و با آواز بلند خواند:

ـ فصل سوم؛ مادۀ شصت و چهارم؛ صلاحیت های رئیس جمهور!