کاغذ حلال
دل ملاکیبلی پیچ و تاب زد. سراسیمه سوی تشناب صحرایی دوید. وقتی مواد منفجره اش را تخلیه کرد، این طرف و آن طرف دست دراز کرد، کلوخ پیدا نکرد. به جیبش دست برد، کاغذی را کشید و سوراخ دعایش را پاک کرد.
اندیوالش ملاپشم گل یک پلوان آن سوتر چشم هایش را سرمه می کرد، از این کار ملاکیبلی خوشش نیامد و سرش غرید:
ـ اولعین، با کاغذ پاک نکو؛ حرام است. گناه داره!
ملاکیبلی تبسم پشمانه یی کرد و گفت:
ـ او بی دین، با ای کاغذ ثوابش زیاد است. بگی بخوان؟
پشم گل کاغذ را قاپید و با آواز بلند خواند:
ـ فصل سوم؛ مادۀ شصت و چهارم؛ صلاحیت های رئیس جمهور!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 18:15 توسط احسان الله سلام
|