از سلیم تا سالم
الف خان سوته پای، یک صدوپنجاه کیلو وزن دارد. وقتی پس تنه اش را چاری چهارساله ببیند، از شرم بی دُنبه گی راه اغیل را گم می کند. از اشتهایش نپرسید: کباب و قابلی به جایش، اگر کُنجاره را با روغن زرد، دَم کنی و یک میده زیرۀ بدخشان هم در آن بریزی، غوری را تا تۀ آن می لیسد. چنان ورزش کار ماهری است که با یک ایزاربند، دست و پای ده تا جوان سَره را می بندد. دلش می خواهد، یک حدیث تازه کشف کند و یا آیتی ترجمه ناشده پیدا کند که برای بار پنجم و هفتم، برق های شب زفافش را ـ با غُرو فش ـ بتواند گل و روشن کند. اگر ریش و بروتش را با ذره بین بپالی، در زیر هرتارش صد تا زنبور غیرت خانه کرده است. اگر بَرزه گاوی ( گاو قلبه یی) را سر شانه گیرد، با یک نفس تا قلۀ کوه زنبورک شاه می تواند بدود.
اما روزی و روزگاری، دلم از رفتار و کردارش به تنگ آمد و از سر بیزاری سرش فریاد زدم:
ـ او بی عقل، چه می کنی؟!
یک باره پوقانۀعقلش ترکید؛ جای تان خالی، آن قدر سرم داد و فریاد زد، هفت پشتم را بی خرد خواند و در دفاع از خودش متل بارانم کرد که راه دهنم را گم کردم. یک از متل هایی که سخت سخت بر سرو صورتم کوبید این بود:« عقل سلیم در بدن سالم.»
از شما چه پنهان ، چیزی برای گفتن نداشتم. همین قدر برایش گفتم:
الف خان، عقلت به جایش، اما خدا و راستی در وجود مبارکت "سالم ظالم" چنان خانه کرده که برای "سلیم بیچاره" جایی نمانده!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 18:19 توسط احسان الله سلام
|